تبليغاتX
دخترک بارونی JavaScript Codes
دخترک بارونی
ღღღگاهي دست اتفاق را مي گيرم که نيفتدღღღ
حسرت... جمعه پانزدهم تیر 1386 10:18

 

زندگیش را به لبخندی فروخت!...قلبش را به سایه ای بخشید

شمعدانیه عزیزش را به

اولین رهگذری داد که از کوچه ی احساسش گذشت

شاید!

نفهمید که پنجره اش هنوز هم دارد آه می کشد!

شاید!

نفهمید که گاهی پنجرها هم عاشق می شوند!و قاب چوبیشان را به

به غنچه ی

شمعدانیی می فروشند .وتپش سرد احساسشان را به سایه ی

گلدانی!

حالا هر وقت که کنار پنجره  می شنید..صدای نفس های پنجره را

حس می کند!

وگریه ها ی شبانه ی پنجره اشکهایش را بدرقه می کند

شاید!

نمی دانست که به چه بهایی زندگانیش را فروخت!

هنوز!

هم در میان کوچه های خاکستری احساسش به دنبال

سایه ای

می گردد ...ولی شاید نمی داند که دیگر شعمدانیش پژمرده است!

و حالا!

در سایه ی همان پنجره منتظر غروب می نشیند! تا شاید

دوباره بر گردد!

 

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

تمام شد... دوشنبه چهارم تیر 1386 9:11

 

می گفت بعد از مرگ جاودان می شوی..مرگ آغاز است

 

و من خواستم که بمیرم

 

می گفت تولدت را همه فراموش کرده اند...باید یادشان بیاوری

 

و من خواستم دوباره آغاز کنم

 

می گفت همه نامت را خواندند وبرای لحظه ای دیگر ...از یاد بردند

 

و من خواستم تو نامم رابخوانی

 

ولی شاید نمی دانستم تو هم مثل آنها زود زرد خواهی شد...و پژمردی

 

می گفت همیشه به یاد بسپار

 

هنگامی که آغاز کنی هیچگاه به پایان نمی رسی ..وآغاز تو همان پایان است

 

و من خواستم به آغازم برسم

 

هی رهگذر دیدی چه زود تمام شد..

 

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

دفتر خاطرات پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 10:46

تقدیم به کسی که خیلی دوسش دارم

 

              نور سرد پنجره سکوت تاریک اتاقم را شکست...نور می دانست

                که چشمانم را می زند...چون من خیلی وقت بود که به تاریکی

              عادت کرده بودم...دفتر خاطراتم بر روی میز بودو بدون حضور تو

               تمام صفحاتش سفیده سفید بود..ولی بدان که من سیاهی را

              بیشتر دوست دارم..نمی دانم شقایقها تا کی می رویند وقتی

            کوهها با ما قهرندو آسمان تا کی آبی می ماند وقتی چشمان آبیه

             خدا خیلی وقت است که ما را نمی بیند....دوباره کلاغ سیاه روحم

            کنار پنجره ی اتاقت پر می گیرد...ولی تو هیچوقت نخواهی فهمید

          که کلاغها همیشه هم شوم نیستن...چشمانم را می بندم.. وقتی

          بازمی شوند اسمی روی صفحه ی آن حک شده..شاید دوباره

                          برگشتی و من نمی دانم.

       با صدای کلاغ چشمانم را بر روی آرزوهایم بسته می شود..شاید

         وقثی دوباره باز شوند..حتی دفتری هم برایم نمانده باشد.

 

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

جاده ی عشق جمعه یازدهم خرداد 1386 18:15

 

دوباره ته جاده ی عشقم که نه راه رفتن داره، نه راه برگشتن 

یادمه وقتی باتو می رفتم

تو می دویدی که زودتر به تهش برسی ولی من همیشه

یه حس مبهم داشتم

شاید واسه این بود که فک می کردم هیچ وقت دوست

ندارم به آخر خط برسم

ولی وقتی رسیدیم من می دویدم که شاید نزارم که

تو بدون من برگردی

یادمه وقتی به ته جاده رسیدیم با هم گریه کردیم

ولی من می دونستم

گریه ی تو از روی پشیمونیه و تو هیچ وقت

نفهمیدی اون روز

من صدای دیگه ایم می شنیدم ولی توبی خیال

از مقابل حسم گذشتی

ما که دونفر بیشتر نبودیم پس سومی کی بود که

برات گریه می کرد

حالا من اینجام با یه عالمه خط کشیویه عالمه

قطره ی بارون که حالا

با اشکام قاطی شده ویه تابلویه عبور ممنوع

و یه عالمه رد پا

که کلی قطره ی خون دورو برشه

 

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

مدار یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 11:52

                                  سنگ معلق بی همراه!

                       در این سقوط بی انتها...مدارم خواهی شد؟

                             تا عمری به دور تو بچرخم؟

                                  جاذبه از تو ،

                                  دافعه از من!::

بر گردن عشق ساده ام که

انگشترش نخی ست،

گلوبند زمرین شعر مرا

باور نمی کند کسی...

لعنت به شعر من!::

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

غریب جمعه هفتم اردیبهشت 1386 14:18

 

مادر بزرگ؟

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را...

که در کودکی بسته بودی به بازوی من!

در اولین حمله ی ناگهانی تاتار عشق

خمره ی دلم

بر ایوان سنگ سنگ شکست!

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت!

من چشم خورده ام!

من چشم خورده ام!

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگیم!

سلام ای مهمان نا خوانده! سلام ای همه ی نا توانی ها!

سلام ای زندگی !

ای ملال بی پایان!

 

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

خار جمعه دهم فروردین 1386 13:47

 

شانه ی گیسوی که خواهی شد؟

پنهان کن لرزش دستانت را من نیز چنین خواهم کرد!

سر گیجه هایت را تاب می خورم!ای از کدامین فصل!

برای لحظه ای ستاره ام را گم کرده ام! دست در اطراف می چرخانم!

خط کمی از من دور شده بود انگار...

به مادرم گفتم باید اتفاقی افتاده باشد!

خم شدو دستی بر پایم کشید

خار بود!

دیگر ماه را نمی دیدمو ستاره ام را نیز و صدایم گم شد!

می چرخید در شریانهای بی تابم خون سبز!

سایه ی همین بید تا دیوار همسایه ادامه داشت

و دنباله اش در کوچه ها گم می شد!

به بالای سرم نگاه کردم!

کسی که دوستم می داشت به صورتم سیلی می زد!

تنها درختان قادر بودندبا خون سبز به حیات ادامه بدهند!

من درخت نبودم و این را مادرم نمی دانست!

کسی که همیشه دوستم می داشتو سر بر زانو

موهایم را دو شاخه می بافت!

نمدانست که نه من درخت نبودم!

سایه ی دخترک قصه ی از یاد رفته ای بودم که هر شب

در روایتی به دنبال خودم می گشتم!

خون سبز!

ماه !

ستاره ی گمشده!

و آهنگ معصومانه ی صدای مادرم:

خار بود ! خار بود..

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام درشتو درخشان روبرویم پشت به دیوار

سر در گریبان فرو برده بود!

ومن...من در آغوش ماه

برای همیشه به خواب رفته بودم!

با گونه های خیس کبودم که جای آخرین بوسه ی ما درم بود!

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

سال نو مبارک جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 12:42

سکوت منو تو تب عشق بود...

تبی که حتی باران وفا هم آرامش نکرد!

با تاراج رفتن کلاممان هیج نماند جز سکوت میان منو تو

چهرمان آرام بود اما قلبمان  آشفته از سکوتمان

در این سکوت بی واژگی من در میان اشکهایم غوطه ور بودم

و تنها نگاه سردت بدرقه چشمان خیس من بود

ناگهان فاصله ها فریاد زدن و قلبم در آبی بیکران خاموش شد

سلام ای ماه کج تاب!

بر ویرانه های سفیدو سیاه زندگیم!

من هیچ ندارم جز همین خیال!

از همتون به خاطر همه چیز ممنونم

عیدتون مبارک

برام دعا کنین

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

تو دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 15:16
 

سلام!ای ماه کج تاب!

تابان

بر ویرانه های سفید و سیاه زندگیم!

گل نرگس!

آیا هنوز...

من هیچ ندارم!جز همین خیال!

تکیه بده!

به شانه هایم تکیه بده و گریه کن!

من نیز چنین خواهم کرد..

این جایم بر تلی از خاکستر!

پا بر تیغ می کشم و به فریب هر صدای دور

دستمال سرخ دلم را تکان می دهم..

نوشته شده توسط مونا | موضوع: | لينک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: مونا & Designer: Hessam Sedaghati